تبليغاتX
آوا چنگیزی

آوا چنگیزی

شرح وقایع لحظه به لحظه دخترمون قبل از تولد تا ...زمانی که باشیم و باشد

ایجاد کردن یک وبلاگ خصوصی برای کودک آینده به نظر من از شهد عسل بهشتی هم شیرین تره ....اینکه کودکت بدونه قبل از تولدش چقدر بهش بها میدادی میتونه تاثیر مثبتی در روند تربیت کودک داشته باشه......

+نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت10:9 بعد از ظهرتوسط پدر و مادر (وحید چنگیزی ؛ وحیده شیخی) | |

سلام عزیزم ....

میدونی چند وقته که برات هیچ آرزوئی نکردم .....اما تو روز به روز بزرگتر و زیبا تر میشی عزیزم ....الان تو ۱ سال و ۲ ماهه هستی و من ۱ سال و ۲ ماه پیر تر از اینی هستم که میبینی .... تو خیلی شیطون و بازیگوشی عزیزم و البته به نظر من یک بازیگوش نابغه .... تو خیلی باهوشی و زیرک ...من شکی ندارم که از تو یک نابغه درست میشه که میتونه دنیا رو تغییر بده من اطمینان دارم که الان دنیا آبستن حوادثی هست که مسبب اون تو هستی.....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت5:29 بعد از ظهرتوسط پدر و مادر (وحید چنگیزی ؛ وحیده شیخی) | |

من بزرگ شدم و بزرگ تر ...تقریبا حدود ۱ ماه هست که کاملا راه میروم گر چه تعادل کامل ندارم  اما دیگه چهار دست و پا نمیروم ..... یک دندان کوچک هم در لثه پایین خودم دارم ..... من در ۱۰  ماهگی  راه رفتم و در همان ۱۰ ماهگی هم دندان درآوردم.....  موهای من در حال رشد هستند ، اما چون غذا درست نمیخورم لاغر مانده ام ولی از قد بلندی برخوردار هستم ( البته تمام این مطالب رو دکتر من گفته که هر ماهه برای چکاپ پیش او مراجعه میکنم ).....

خلاصه من روز به روز بزرگتر میشوم اما این بابای بی معرفتم مطالب روزانه من رو یادداشت نمیکنه ...راستی یه چیز جالب بگم ، الان که پدرم  مشغول نگارش این مطالب هست ، مصادف هست با ایام سوگواری تاسوعا و عاشورای حسینی ..... ما امشب به همراه مامان زیبا و مامان پری و خاله معصومه و گلنار رفتیم به مسجد واقع در خیابان میر ........ و من در اونجا سینه زدن رو یاد گرفتم و زمانی که کلمه حسین رو میشنوم سینه میزنم .....خودم هم دلیلش رو نمیدونم اما این کار رو انجام میدم و سینه میزنم ....شاید وقتی بزرگتر شدم  دلیلش رو متوجه بشم........

راستی من حدود هفت روز پیش به سی و سه پل رفتم برای اولین بار و روی اون پل با پای خودم قدم زدم و لذت بردم ...من میرقصم و دست میزنم و اصواتی را که شنیده ام به صورت نامفهوم ادا میکنم .... خلاصه من خیلی باهوش هستم .......

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت0:4 قبل از ظهرتوسط پدر و مادر (وحید چنگیزی ؛ وحیده شیخی) | |

و اما بعد از واپسین روزهایی که در اراک ( خراب شده ) سپری کردی و به اصفهان اومدیم و ادامه ماجرا ......بشنوید از امید پدر و مادر یعنی اوا خانم ....

اوا هنوز دندون در نیورده ، اما خودش می ایسته و چند قدم هم راه میره تقریبا ۱۰ روزی میشه که این کار رو انجام میده .....خودش رو موش میکنه و با پاهاش دروازه باز میکنه و هزارتا کار شیرین و زیبای دیگه که روز به روز بیشتر میشوند ......

دخترم خیلی روابط اجتماعی بالایی داره ...وقتی یک بچه رو میبینه یا از کنار اون رد  میشه به اون لبخند میزنه و با اصوات خاص خودش اون رو صدا میزنه ........دخترم یه نابغه هست ....اون خیلی با هوش و استثنایی هست اون یاد گرفته که بشکن بزنه ( البته بی صدا ) ..هم یک دستی و هم دو دستی ......

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت10:45 بعد از ظهرتوسط پدر و مادر (وحید چنگیزی ؛ وحیده شیخی) | |

و اما بعد از واپسین روزهایی که در اراک ( خراب شده ) سپری کردی و به اصفهان اومدیم و ادامه ماجرا ......بشنوید از امید پدر و مادر یعنی اوا خانم ....

اوا هنوز دندون در نیورده ، اما خودش می ایسته و چند قدم هم راه میره تقریبا ۱۰ روزی میشه که این کار رو انجام میده .....خودش رو موش میکنه و با پاهاش دروازه باز میکنه و هزارتا کار شیرین و زیبای دیگه که روز به روز بیشتر میشوند ......

دخترم خیلی روابط اجتماعی بالایی داره ...وقتی یک بچه رو میبینه یا از کنار اون رد  میشه به اون لبخند میزنه و با اصوات خاص خودش اون رو صدا میزنه ........دخترم یه نابغه هست ....اون خیلی با هوش و استثنایی هست اون یاد گرفته که بشکن بزنه ( البته بی صدا ) ..هم یک دستی و هم دو دستی ......

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت10:45 بعد از ظهرتوسط پدر و مادر (وحید چنگیزی ؛ وحیده شیخی) | |

بعد از بازنشسته شدن پدرم در پروژه های نفت و گاز ایران و تصمیماتی که از قبل اخذ شده بود جهت شراکت پدرم و عمو مرتضی برای رستوران و سرمایه گذاری های زنجیره ای در امر رستوران داری ، آخرین روزهای زندگی رو در اراک ( خراب شده ) شپری میکنیم ....

هم خوشحالم و هم یه جورائی ناراحت هستیم ..... روزهای خوب و شیرین و گاهی هم تلخ در اراک داشتیم و همگی اونها داره به پایان میرسه و فقط خاطره باقی میمونه ....

ابته فردا میریم کرمانشاه خونه عمه شیوا و بعدش بر میگردیم و اسباب و اثاث رو جمع میکنیم و میریم اصفهان دنبال خونه .... تا ببینیم قسمت ما چی میشه و خدا چی میخواد !!!!

+نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت9:51 بعد از ظهرتوسط پدر و مادر (وحید چنگیزی ؛ وحیده شیخی) | |